تعريفهاي ارايه شده از فلسفه علم
تعريفهاي ارايه شده از فلسفه علم:
هر چند تعريف به معنايي كه مورد نظر منطقيون ميباشد، با دشواريهاي بسياري رو به روست و همانطور كه ويتگنشتاين مطرح ساخته است، ارايه يك تعريف دقيق ممكن نيست و معناي يك واژه تنها از طريق كاربرد آن در يك چارچوب بيان ميشود، اما توجه به اين نكته هم بد نيست كه سابق بر اين رسم بوده كه قبل از آغاز هر درسي، تعريفي هر چند اجمالي از آن ارايه ميكردند تا ديدي عمومي نسبت به آن ايجاد شود و براي انجام اين كار، توضيحاتي چند در ارتباط با موضوع، روش، هدف، تاريخ وضع، واضع و مسايلي كه در آن علم مورد بررسي قرار ميگيرد، ارايه ميشده. در اين جلسه بحث خود را بر اساس چهار تعريفي كه از فلسفهي علم در ابتداي كتاب »درآمدي تاريخي بر فلسفهي علم« ارايه شده است، آغاز ميكنيم. اولين تعريف طبق تعبير جان لازي «تفسير و تأويل و برداشتهاي فلسفي (خرد و كلان) از نظريات علمي» است. البته وي اشاره ميكند كه اين معنا در كتاب وي مورد نظر نبوده است، اما از آن جا كه اين تعريف به عنوان يكي از تعاريف فلسفهي علم عنوان شده، شايسته است توضيحاتي در ارتباط با ارايه شود و منابعي براي مطالعه بيشتر در ارتباط با اين معناي فلسفهي علم معرفي گردد. همانطور كه از عبارت بيان شده برداشت ميشود، در اين تعريف از فلسفهي علم سؤال اين است كه اگر نظريههاي جديد علمي پذيرفته شوند، جهانبيني ما چه تغييري خواهد كرد؟ در زير به نمونههايي از اين تعبير از فلسفهي علم، اشاره ميشود.
1- شايد بيشتر ما ارسطو را به عنوان يك فيلسوف صرف ميشناسيم كه تأثير زيادي هم بر فلسفهي اسلامي داشته است، اما در برخي از كتابهايي كه در زمينهي تاريخ فلسفهي علم نوشته شده است(از جمله كتاب جان لازي)، بحث تاريخي را در اين زمينه از ارسطو آغاز ميكنند و اين سؤال براي ما پيش ميآيد كه چرا از ارسطو به عنوان فيلسوف علم ياد ميشود؟ مگر نه اين است كه علم به معنايي كه به طور جدّي در فلسفهي علم مورد نظر است، بيش از چند صد سال سابقه ندارد؟ براي پاسخ به اين سؤال لازم است به طور دقيقتري به فلسفهي ارسطو نگاه كنيم. در اين صورت اين نكته براي ما روشن ميگردد كه ارسطو مباحث متافيزيكي خود را بعد از بحثهاي فيزيكي (منظور آن دسته از بحثهايي است كه مربوط به طبيعت و احوال آن ميشود) خود نوشته است و در حقيقت مابعدالطبيعهي ارسطو آن چيزي بود كه ارسطو براي تكميل بحث طبيعياتش بدان نيازمند بود. ولي آنچه در تاريخ فلسفه رخ داد آن بود كه اين بخش از بحثهاي ارسطو در ميان متفكرين مسلمان اهميت اساسي پيدا كرد و طبيعيات كه كار اصلي ارسطو به شمار ميآمد، در حاشيه قرار گرفت و رابطهي منطقي طبيعيات و فلسفه در فلسفهي اسلامي از بين رفت. براي مثال اگر قدري با سه فلسفهي اسلامي مشهور در زمانهي خود آشنا شويم، درخواهيم يافت كه فضاي حاكم بر اين سه فلسفه با فيزيك ارسطويي و هيئت بطلميوسي نسبت دارد و تحولات عظيم علمي در چند قرن اخير كوچكترين تأثيري در فلسفهي اسلامي ما نگذاشته است(فلاطوري، دانشگاه انقلاب شماره 98-99 ص 42). سؤالي كه در اين زمينه قابل طرح است آن كه «آيا فلسفهي اسلامي ميتواند تمام شبكهي عقايد و باورهاي ما (كه بخش عمدهاي از آن امروزه متأثر از علوم جديد است) را به طور مطلوب تبيين كند و ميان گونههاي مختلف باورهاي ما هماهنگي ايجاد نمايد؟» يقينا شنيدهايد كه ملاصدرا با در نظر داشتن فضاي عرفاني و ديني، نظام فلسفي جديدي را ارايه كرد كه عناصر سه گانهي فلسفه، عرفان و كلام در آن هماهنگ شد. به بيان ديگر در حكمت متعاليه سه نظام فكري عقلي، نقلي و شهودي با هم به وحدت رسيدند. حال سؤال اين است كه اگر بخواهيم فيزيك جديد(فضاي چهارم فكري) را به اين مجموعه اضافه كنيم، فلسفهي ما چه تغييري خواهد كرد؟ در اين زمينه بسياري از بزرگان فلسفه در كشور ما از جمله شهيد مطهري، سيد جلالالدين آشتياني مطالبي را مطرح كردهاند(دانشگاه انقلاب شماره 98-99 ص 8)، اما هنوز اقدامي گسترده و عميق در اين راستا انجام نگرفته است. براي مثال اين كه ميدان الكتريكي و مغناطيسي، انرژي و ... ديگر مفاهيم مورد استفاده در فيزيك جديد طبق تعاريف فلاسفه جزء كدام يك از مقولات قرار ميگيرند، از مسايلي است كه ميتواند در اين زمينه مطرح شود و مورد بحث و فحص قرار گيرد(همان ص 31) و در اين زمينه همراهي و تعامل فكري فيزيكدانها و فلاسفه با هم ضروري است.
2- فلسفهي كانت (كه يكي از ثاثيرگذارترين فيلسوفان در طول تاريخ فلسفه به شمار ميآيد) نيز مطابق معناي اول ارايه شده توسط جان لازي مصداقي از فلسفهي علم است(فلاطوري همان، ص 47). پوپر در كتاب حدسها و ابطالها در دو فصل «نقد و بررسي جهان بيني كانت» و «دربارهي وضع علم و متافيزيك» به پيشينههاي ذهني كانت كه هدايتگر و مؤيد نظريهي جديد فلسفي او بودند اشاره ميكند و مينويسد: كانت كه خود فيزيكدان بود و در تكميل فيزيك نيوتني كارهاي مهمي را در قالب دو اثر «تاريخ طبيعي و نظريهي آسمانها»(1775) و «شالودههاي متافيزيكي علم طبيعي»(1786) انجام داده بود، همچون ديگر دانشمندان زمانة خود، براي فيزيك نيوتني حقانيت و اعتبار مطلق و غير قابل ترديدي قائل بود. وي وضعيت فيزيك نيوتني را به وضعيت هندسه اقليدسي تشبيه ميكرد كه در آن، احكام صادره توسط تجربه تأييد ميشوند، اما خود آنها برگرفته از مشاهدات تجربي نيستند، بلكه نتيجهي علم شهودي ما از روابط و نسبتهاي فضايي ميباشند(تأليفي پيشيني). نكته اين جا بود كه وي از طرفي معتقد بود كه فيزيك نيوتني ضروري است و از طرف ديگر بنا به آنچه از هيوم الهام گرفته بود، معتقد بود كه هيچ قانون منتج از مشاهدهي تجربي نميتواند ضروري باشد. حال وي با نظريهاي(فيزيك نيوتني) رو به رو بود كه از يك طرف با تجربه قابل تأييد بود و از طرف ديگر ضروري قلمداد ميشد و ضرورت خود را هم از طريق ماقبل تجربه به دست آورده بود. از طرف ديگر او با يكسري سؤالات فلسفي- فيزيكي رو به رو شد كه پاسخهاي جدلي الطرفين داشتند(به اين معنا كه دو پاسخ متضاد به يك اندازه قابليّت دفاع فلسفي داشتند). به طور مثال سؤال از آغازمند بودن يا نبودن زمان يا مكان. وي در نظريهي فلسفي خود كه آن را انقلاب كپرنيكي در عالم فلسفه ميناميد، اين نكته را بيان داشت كه محدوديتهاي ما در تحليل چگونگي تجربي بودن و در عين حال ضروري بودن فيزيك نيوتني از آنجا ناشي ميشود كه در نظام سنتي معرفتشناسي، ذهن ما در مقام شناخت خارج منفعل و بياثر است. اما اگر بر اين عقيده باشيم كه ذهن ما به صورت فعالانه، نظم و قوانين خود را بر طبيعت تحميل ميكند، آنگاه تمامي مشكلات حل خواهد شد. كانت قبل از اين تحت تأثير انديشههاي فلسفي هيوم بر اين عقيده بود كه ما از عهدهي شناخت و كشف روابط علي ميان پديدههاي طبيعت و حتي توجيه قانون عليت عاجز هستيم. اما بر اساس روابط فيزيكي پيشنهادي توسط نيوتن، روابط علي دقيق و ضرورياي (دست كم تا زمان كانت) به چشم ميخورد. كانت بر آن شد تا با ارايهي زمان و مكان به عنوان مقولات حسي و دوازده مقولهي فاهمه(كه عليت از جملهي آنها بود) قالبي كه ذهن بر پديدارهاي مشاهده شده ميزند را معرفي نمايد و دو مسئله مطرح شده را حل نمايد. به اين طريق عليت از تجربه به دست نميآيد كه دچار مشكلات مطرح شده توسط هيوم بگردد، بلكه عليت ساختار ذهن ماست كه ما در آن قالب جهان را و روابط بين پديدهها را مشاهده ميكنيم.
3- پوزيتويسم منطقي هم كه يكي از مكاتب برجسته در زمينهي فلسفهي علم به شمار ميآيد، بر خلاف تصور رايج(اين تصور كه پوزيتويسيم درصدد جستجو و ارايهي يك «نقطهي اتكاي ارشميدسي» براي توجيه معرفت علمي بوده است) در صدد ارايهي فلسفهاي متناسب با پيشرفتهاي انجام شده در علومي نظير منطق، هندسه و فيزيك بوده است. با مراجعه به آراي ابتدايي اعضاي حلقهي وين، اين نكته روشن ميشود كه آنها بر اين عقيده بودند كه فلسفه بايد خود را با انقلابهاي علمي زمان خود هماهنگ كند. شليك(از برجستهترين اعضاي حلقهي وين) بر اين عقيده است كه ارزش فلسفهي نقادانهي كانت در اين است كه «محصول آموزهي نيوتن دربارهي طبيعت است.» به همين دليل امروز كه انقلابات علمي در فيزيك و رياضي رخ داده و فيزيك نيوتني جايش را به فيزيك نسبيت و كوانتوم داده و هندسههاي نااقليدسي همارزي خود را با هندسهي اقليدسي به اثبات رسانده، فلسفه نيز بايد متناظر با اين تحولات، دگرگونيهاي اساسي در خود ايجاد كند؛ چرا كه به طور مثال در فلسفهي كانت، هندسهي اقليدسي تنها هندسهي ممكن و بازگوكنندهي چگونگي عالم خارج است، اما هندسه نشان داده است كه هندسههاي ديگري هم ممكن هستند. در اين ديدگاه حتي پوزيتيويسم ماخ نيز كه از هضم و توجيه نتايج نظريههاي جديد فيزيكي عاجز است، بايد كنار گذاشته شود. به عقيدهي بانيان اصلي پوزيتويسم منطقي «تنها علوم دقيقهاي نظير فيزيك اهميت فلسفي دارند» و ايجاد هر تغييري در آنها، موجب ميشود كه جهانبيني ما تغيير يابد. بر اين اساس وظيفهي يك فيلسوف اين است كه همواره يك چشمش به دنبال تغييرات و پيشرفتهاي علمي باشد و به اين ترتيب نظريات فلسفي خود را با آنها هماهنگ كند. مثال ديگر در اين زمينه ناظر به فعاليتهاي كارنپ است. هدف وي اين بود كه با استفاده از پيشرفتهاي نوين در منطق(نظريهي انواع راسل در اصول رياضيات) و پيشرفتهاي انجام شده در علوم تجربي(به طور خاص نظريهي گشتالت در روانشناسي)، يك جايگزين براي معرفتشناسي سنتي تهيه كند كه به لحاظ علمي ارزشمند باشد. انگيزهي اصلي پوزيتويستها در به دست دادن مكتب فلسفيشان، كارهاي بنيادي ريمان و هيلبرت در هندسه از يكسو و كارهاي اينشتين در فيزيك از سوي ديگر است. به اين ترتيب مهمترين انگيزهي فلسفي آنها را بايد در مفهوم شهودي كانت از فضا و زمان جستوجو كرد (كه با انقلابات علمي ياد شده دچار تغييرات بنيادي شد). طرد مفهوم تأليفي پيشيني (كه به طور جد مورد توجه كانت بود) توسط پوزيتيويستها با انگيزههاي تجربهگرايانه صورت نميگيرد؛ بلكه اين مفهوم به اين دليل كنار گذاشته ميشود كه پوزيتيويستها بر اين بودند كه هندسه و فيزيك جديد نشان ميدهد آنچه به حكم اين احكام ضروري و جهانشمول خوانده ميشدند، حتي در بعضي موارد درست هم نيستند، چه رسد به آنكه ضروري باشند. پوزيتويسم منطقي بر اين عقيده است كه انقلاب علمي رخ داده در قرن بيستم يعني نظريه نسبيت و كوانتوم و تئوريهاي جديد در عرصهي منطق، رياضيات و هندسه، با چارچوبهاي مفهومي و روشي فلسفه كانتي و حتي نوكانتي قابل توضيح نيست و بر اين اساس بايد به ارايه يك فلسفه جديد مطابق با انقلاب علمي رخ داده اقدام كرد(رك: نسرين 1382 ص 204 -202).
4- علاوه بر آنچه از عنوان كتاب مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين (نوشته ادوين آرثر برت كه توسط دكتر عبدالكريم سروش به زيبايي ترجمه شده است) به ذهن خطور ميكند و متناظر با تعريف دوم از فلسفهي علم است، اين كتاب در كنار معرفي مباني فلسفي علوم جديد، به بيان اين نكته هم ميپردازد كه نظريات فلسفي تا چه اندازه از دستاوردهاي فيزيكي بهره گرفتهاند. در صفحات 25 و 26 اين كتاب آمده است: «كاوش عميق در آراء فيلسوفان پس از نيوتن اين حقيقت را آشكار ميسازد كه اينان دقيقاً در پرتو دستاوردهاي نوين در فيزيك نيوتني و با ذهني مسبوق به آن، فلسفهپردازي كردهاند.» برت در اين بخش از كتاب به فيلسوفان بزرگي از جمله لايبنيتس، باركلي، هيوم، كانت، هگل اشاره ميكند. نكتهاي ديگر كه اين كتاب به آن اشاره ميكند آن است كه برداشتهاي تجربي و نظريههاي فيزيكي چگونه ديدگاههاي فلسفي را موجب ميشوند و حتي با پيوند با تفسيرهاي خاص الهياتي، قداست مييابند و به عنوان يكي از موانع پيش روي تجربيات و نظريهپردازيهاي علمي جديد قد علم ميكنند. اما عمده هدف اين كتاب آن است كه نشان دهد كه نوآوران عرصهي علوم و از جمله فيزيك، با تكيه بر كدامين مباني فلسفي يا حتي با توسل به كدامين ادلهي الهياتي كمبود شواهد تجربي مربوط به نظريهي خود را جبران كرده و بر عقيدهي خود ثابت قدم باقي ماندهاند. بحث اصلي كتاب از مباني فلسفي و كلامياي آغاز ميشود كه كپرنيك آنها را مبناي اعتقاد خود قرار داده بود.
سلام و درود فراوان بر بازدید کنندگان محترم .